پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
220
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
بيگم به اتفاق زنان ديگر به داخل اتاق آمد ، ولى تصور مىكنم جستجوى حلقه بهانهاى بيش نبود و چون آن دو زن خبر داده بودند كه اشخاص غريبهاى در اين خانه هستند ، حس كنجكاوىاش براى ديدن ما تحريك شده بود . بايد توجه داشت كه من سبيلهاى قشنگى به سبك ايرانىها گذاشتهام و چون ايرانىها به سبيل خيلى توجه دارند ، براى آنان يك خارجى كه داراى سبيلهايى به سبك ايرانى است ، منظرهء جالبى را تشكيل مىدهد . بيگم پس از ورود با بانو معانى گرم گرفت و شالودهء يك آشنايى و دوستى عميقى گذاشته شد كه بعدها نيز ادامه پيدا كرد . وى در مورد انگشتر فقط گفت در صورتى كه آن را پيدا كرديم ، برايش به قزوين ببريم و از ورود خود ، او را مطلع كنيم . كنيزك به صورت خود چنگ مىزد كه چرا نسبت به ما بىادبى كرده و اين آدم مهم را كه داراى چنين سبيلهاى زيبايى است ، از رختخواب بيرون كشانيده است . سرانجام آنان رفتند و ما به استراحت پرداختيم . شاه به فيروزآباد نيامده بود و كسى نمىدانست چه موقع خواهد آمد ، ولى من كه مىدانستم محل شكارگاه در درهاى دو فرسنگ دور تر از فيروزكوه واقع شده ، روز يكشنبه بيستم ماه مه از شهر حركت كردم و در محلى باصفا كه بر سر راه شكارگاه واقع شده و داراى آب و چمن بود ، كنار نهرى در حوالى ده نيمهور چادر زدم . اولين بارى بود كه من در اين سفر چادرها را به طور كامل برپا مىكردم ؛ زيرا مىخواستم چند روز آنجا بمانم . به اين مناسبت دستور دادم تمام آنها را اعم از بزرگ و كوچك بيرون آورند و به اين ترتيب با راحتى هرچه تمامتر منتظر رسيدن شاه شدم . فراموش كردم بگويم كه قبل از عزيمت از فيروزكوه ، بخت با من يارى كرد و انگشتر بيگم را كه داراى يك سنگ فيروزه و دو قطعهء بسيار كوچك ياقوت بود و قيمتى محسوب نمىشد پيدا كردم و بانو معانى كه متعجب بود چگونه ممكن است زنى چنين عالىقدر خود را براى اين شىء بىمقدار ناراحت كند ، انگشتر را نزد خود نگه داشت تا آن را در قزوين تحويل بيگم بدهد ؛ زيرا مىدانست او از اين اقدام بسيار شادمان خواهد شد . روز بيست و دوم ماه مه ، به قصد ديدن شكارگاه عازم آن محل شدم تا ضمنا با استفاده از فرصت ، اسفندياربيگ را ، كه مىدانستم به اتفاق محمدصالحبيگ برادر وزير مازندران به منظور تهيهء مقدمات كار آنجاست ، ملاقات كنم . براى رفتن به شكارگاه ، لازم بود از كوهستان سختى عبور كنم كه راه منحصر به فرد آن ، جادهء باريك و پرپيچ و خمى در كنار رودخانه بود . وقتى آب زياد است ، عبور از اين راه تقريبا غيرممكن مىشود ؛ ولى موقعى كه آب كم است ، با زحمت زياد